خرید بک لینک

درباره سایت

روزگار من

امکانات وب

1ی بدی رو گذروندم..

حتی دوست ندارم در موردشون حرف بزنم..

حالا بهترم..

خوشحال نیستما.. اما غمگینم نیستم..

چند روز پیش به دیدار میگفتم حتی نمیتونم گریه کنم.. یه جورایی بیحس شدم..

راستی تولد دیدار رو هم پشت سر گذاشتیم..

میتونم بگم بین اون همه بدحالی اونشب شب حالم خیلی خوب بود..

به پیشنهاد من رفتیم حافظیه.. اولش مخالف بودن که تو 1 اوضاع خطرناکه و ..

ولی دست آخر راضی شدن..

خلوت بود و پر از آرامش..

چقدر خوب بود..

چقدرررر دلتنگ بودم..

توی کافه ش نشستیم و کادومو دادم.. خوشش اومد.. خوشحال شدم..

بعدش داداشش دعوتمون کرد رستوران دلا..

من فکر میکردم زندگی تعطیل شده، هیشکی کافه و رستوران نمیره.. هیچ عاشقانه ای شکل نمیگیره.. هیچکسی لباس قشنگاشو نمیپوشه بره بیرون..

ولی خب زندگی در جریانه..

منم باید یه تکونی به خودم بدم..

کاری بکنم که تو چهل سالگی حسرت این روزامو نداشته باشم..

ماه آذر رو برای یه کار مهم در نظر گرفتم..

برچسب: نویسنده: کارن کاظمیان تاريخ: شنبه 26 آذر 1401 ساعت: 19:34

صفحه بندی